انديشه در تبلور هنر (بررسی تطبیقی اندیشه های اجتماعی در آثار ادبی ) بخش پنجم ، حیدر بابا ، غریب آشنا
بخش پنجم:
حیدر بابا ، غریب آشنا .
حیدربابا کوهی است ، ناظر و شاهد بر سرگذشت مردمانی که در آمد و شد زمانه ، تمامی آنچه را به اندیشه و فرهنگ می ساختند در دامنه های آن به فریاد می کشند .
حیدربابا نمادی از صبوری قومی است که (زندگی ) و هویت خویش را برای فرزندان و آیندگان خود به یادگار نهاده است .و امّا؛ شهریار را می توان فرزندی از این قوم دانست که سنگ صبورش را از جور زمانه ،دردامنه های حیدربابا می یابد و پژواک این ندا را همچنان که خود به آن ایمان دارد در بستر زمانها و مکانها برای نوادگان خویش به ارمغان می گذارد .
منظومه حیدربابا را می توان در تفکیک پذیری های موضوعی به موضوعات مختلف با ماهیّت و محتوایی که هریک به تحلیل و تبیین اوضاع و احوال در مقاطع زمانی خاص می پردازد،تقسیم بندی کرد . این وجوه ممیزه در قطعات مجزای منظومه را از آن جهت که در یک نگرش پهنا نگر به زندگی اجتماعی در محدوده ی مشخصی از جغرافیا به قومی خاص داشته است از اهمیّت و ویژگی های برجسته همراه است .
حیدربابا ، گفتمانی است میان ( من ) و (خود ). این جریان دیالکتیکی را که در دو سوی آن ، چالشی به اشتراک نهاده شده است را در گونه گی های پراکنده اش به خوبی نمایان است . مهمترین بخش حیدربابا را میتوان ، غلبه حسّ نوستالژی آن بر چیزهای از دست رفته دانست . همیشه این احساس برای در غربت ماندگان بیشتر و عمیقتر رنگ میگیرد . چرا که ؛ زندگی اقلیّتی در میان مجموعه ی بزرگی از اقلیّتهای قومی با اشکال متفاوت بومی خویش ، از بزرگی و حجمی توده وار برخوردار است ، اما ، همچنان در تقسیمات اقلیتی ، طبقه بندی می گردد .
برمی گردیم به قصه ی اصلی خود که گفتیم ، برتری احساس بر انگیخته شده در غربت فرهنگی ، اوضاع نوستالژیک را در لایه های زندگی رقم می زند . شهریار ، بارها و گاه ، در جای جای این منظومه ، به زیرکی و مکاری های موشکافانه گوشه چشمی به این لایه های درون و پنهان انداخته است . از این عواطف که بگذریم ، در دیگر بخش از منظومه ، شاخص قابل ذکر در بررسی ( جدایی ) ، ( انفعالی ) ، و از خود بیگانگی انسان است که در رویارویی با تکنولوژی و فرهنگ غیر مادّی آن در ورطه ی عمیق شدن سقوط می کند .
هویّت ، در گفت و گوی انسان با حیدر بابا ، که گر چه در صورت ظاهر ما از مخاطب ، اثر و کنش و نشانه ای نمی بینیم لیکن، نمی توان این جریان را به مثابه یک مونولوگ به شمار آورد . آنچه برای خواننده مهم است ، پژواک این مونولوگ است که در اعماق ( من ) میان ( خود ) واکنشی خاص می یابد . وجود مخاطبی که پروسه ( شنود ) را در می یابد ، بی شکّ در پی پاسخ بر می آید و چه بسا به ایما و اشاره .
هویّت،در خاستگاه این منظومه ، رکن خود را بر بستر فرهنگ می نهد . نوع زندگی و سبک و شیوه های معیشت برای انسانی که در چارچوب آن مجموعه می زید به همراه باورهای قومی ، مناسبات و ارتباطات اجتماعیش ، هر چند به صورت محدود و نیم بند در یک قانون نانوشته همانند توتمی که قداست ذاتی در بر دارد ، دارای ارزش است .
شهریار ، حیدربابا را مخاطبی برای تمامی فصول بر می گزیند و در این راه او را شاهدی جاودانه از برای ثبت واقعیّت های زندگی بر جسته می سازد . حیدربابا را می توان ، منشور اخلاقی و حقوقی اجتماعی برای ( انسان ) در مفهوم عام ،و ( بشریت ) در معنای خاص دانست . منشوری که در زوایا و وجوه خود از دیدگاهها و نگرشهای بر جسته برای نمایاندن واقعیّت زندگی بهره مند می باشد .
حیدربابا ، با سخاوت انگاری خویش در طرح موضوعات و مسائل اجتماعی ، توانسته است تصویری کامل از مجموعه ی بزرگی از یک جریان فرهنگی را در بستر زمان و مکان به آزمون گذارد . تحلیل محتوایی این مفاهیم و معانی که هر یک در قالبهای خاصی از انگاره ها و نمادها جریان دارند ، فرایند ( روز آمد ) شدن این جریان را در کالبد تکامل گرایی برای حیات به خوبی تداوم یافته است .
عناوین موضوعی طرح شده در قطعات و اجزای منظومه ی حیدر بابا ، را چنین میتوان ذکر کرد :
ü روند استمرار حیات و تداوم زندگی اجتماعی ، نگهداشت هویّت .
ü حس نوستالژیک ، همدلی ، انسجام و ملّی گرایی .
ü حفظ و ماندگاری ، پایداری و آبادانی ، سربلندی و سر افرازی .
ü آرزوی جاودانگی، سلامت و شادمانی و اذعان بر فنا پذیری حیات .
ü فراموشی و نسیان،آثارومیراث زندگی،ماشینی شدن،توسعه صنعت وتکنولوژی،هسته ای شدن حیات اجتماعی .
ü اهمیت بخشیدن به فرهنگ قومی ، احیای هنجارها ، آداب و مناسبات ، تلاش در جهت ماندگاری و یاد آوری ارزشهای اجتماعی که حیات فرهنگی را در یک ساختار کلی شکل می دهد .
ü تبیین توصیفی از زندگی ساده و بی آلایش روستایی که تمامی عناصر آن در ابعاد اجتماعی و فرهنگی در توازن و تعادل با حیات طبیعی است .
ü تمدن و توهّم زایی در ظواهر فریبنده آن،نزاع،تضاد وتفرقه گرایی درجهت حفظ منافع ( تمدن و استعمار )
ü اصول و بنیان های اساسی در حقوق بشری و لزوم رعایت قوانین انسانی که در ابعاد جهانی مورد پذیرش واقع گردیده است .
ü فصل خزان،خزان سیاسی،نظارت و تفتیش در عقاید و رفتار ، هدایت گفتار در کنش های نمادین .
ü فرارسیدن بهار،نوشدن و دمیدن روح حیات بر کالبد بی جان طبیعت .
ü اهمیت دادن به مراسم آئینی و آداب قومی – ملّی .
ü فصل کشت و کار،آداب احیای زمین،تصویر زندگی در قاب روستا .
ü فصول چهار گانه و فعالیتهای شاخص آن ، مناسبات در فصول .
ü نصیحت به نسلی که در راه است ، به زبانی که ارکان فرهنگی قوم خود را دارد و راست گفتاری – نیک کرداری – کنشی که پایداری نام نیک در تاریخ پر افتخار حیات انسانی است .
ü رضایت و قناعت پیشگی ، زندگی ایلی و نعمت با هم بودن .
ü توصیف جریان دگرگونی و تغییر در اوضاع و احوال اجتماعی .
ü اهمیت آموزش و نشر آگاهی .
ü پوچ گرایی .
ü متروکه شدن زندگی روستایی و نابودی کشاورزی .
ü قهرمان پروری و اشاعه حق طلبی ، مبارزه جویی و ظالم ستیزی .
ü مشکل گشایی ، تعاون گرایی و دستگیری از محرومان ، روشنگری و تحلیل مسائل ، گسترش سطوح آگاهی .
ü زندگی همچنان با بوی نان و حرکت گوسفندان ادامه می یابد .
ü در مفهوم حفظ مفاهیم و نگهداشت ریشه های فرهنگی در صورتهای مادّی یک قوم .
ü دو گانه پنداری از جهان زندگی و اجتماعات جامعه ای انسانی .
ü اهمیّت رهبری و هدایت جامعه ی انسانی به سوی نیکی و بشریّت .
ü جسارت پرسشگری و خواستن .
ü خواستگاه بازگشت به خویشتن .
ü عبور از تک صدایی و تمرکز بخشیدن به آراء و تضارب ( تکثر ) اندیشه ها .
ü پالوده شدن ، برخاستن و پویایی جستن برای بقاء
با نگاهی گذرا به فهرست این موضوعات که بصورت وسیعی در همه ی امور از جزئی ترین بخش زندگی و شرایط حاکم بر آن گرفته تا کلی ترین امور مرتبط با جریانهای اجتماعی در نگاه مو شکافانه شهریار ، به شیوایی و زیبایی ، نقاشی شده است .
انسان شهر نشینی که روند شهر گرایی و شهر نشینی هیچگاه او را ازدغدغه های نهادیش رها نمی سازد .
ازاین بابت ، شهریار را نماینده مردمی می توان دید که به آگاهی ،این لایه های پنهان را صیقلی کرده و به مقابل دیدگان خمار در مظاهر شهر و شهروندی قرار می دهد .
تداوم زندگی اجتماعی و ضرورت نگهداشت هوّیت
(2) حيدربابا ، کهليک لروْن اوچاندا
کوْل ديبينَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا
باخچالارون چيچکلنوْب ، آچاندا
بيزدن ده بير موْمکوْن اوْلسا ياد ائله
آچيلميان اوْرکلرى شاد ائله
زندگی در پهنه ی گستران دامنه های " حیدربابا" جریان دارد . مگر می توان حیات را از طبیعت که ذات او را در جوش و خروش دارد و همزاد اوست ، جدا کرد .
ترکیب حیات مدار در عناصر و اجزای یک اندام پویا همچون قوّه محرّکه ای است که زایایی و میرایی را در یک چرخه ی کاملا منظم به حرکت در می آورد.این قدرت درچرخش به باز تولید فزاینده و شتاب دهی در پویایی می رسد . لذا ؛ پیام شهریار برای آیندگان این است که یادمان گذشتگان از سوی روندگان برای آیندگان ، حلقه ای واسط و اتصالی است که ضامن استمرار و تداوم بقاء خواهد بود .
(11) حيدربابا ، قره چمن جاداسى
چْووشلارين گَلَر سسى ، صداسى
کربليا گئدنلرين قاداسى
دوْشسون بو آج يوْلسوزلارين گؤزوْنه
تمدّونون اويدوخ يالان سؤزوْنه
قناعت پیشگی یک قوم که درعین ساده زیستی،به هر آنچه که داشت بسنده می کرد و ارزش مداری فرهنگ قومی را به دور از هیاهوی زندگی شهری و پیچیدگی و وابستگی های مظاهر تکنو لوژی که انسان را از خویشتن بیگانه کرده ، در اولویت خواستهایش قرار می دهد .
(12) حيدربابا ، شيطان بيزى آزديريب
محبتى اوْرکلردن قازديريب
قره گوْنوْن سرنوشتين يازديريب
ساليب خلقى بير-بيرينن جانينا
باريشيغى بلشديريب قانينا
تلفیقی که از آموزه های دینی با زندگی مادّی و حیات اجتماعی صورت می پذیرد ، انسان گرفتار آمده را در جبر مادّی زندگی که برای تداوم بقاء،ضرورت یکپارچگی را در صور حیات فرهنگی و اجتماعی بی رونق و کم اهمیّت می یابد ، مفهوم شیطان ؛شاید محصول دست ساز بشری باشد که اینک بر خودش چیره شده است . صنعتی شدن و تغییر اشکال زندگی از حالت مکانیکی به شکلهایی متنوع از ساختارهای ارگانیکی ، تفسیری از رفتارهای شیطانی است که در یک فرایند دوآلیستی چیرگی خویش را بر تمامی آنچه که مورد پذیرش و هنجاری است ، مقبول می گرداند .
رقم زدن سرنوشتی شوم و ناپسند که انسانها را در تقابل با یکدیگر و ایجاد تضاد و نابرابری های متزاید قرار می دهد ، از فراهم ساختن تیرگی ها و سیاه روزی هایی است که معلول این پیچیدگی در ساختار مادّی حیات اجتماعی است . منفعت طلبی فزاینده ، فرد گرایی مفرط و دوری جستن از اجتماع جامعه ای که ( انسان ) را نماد آن می دانند ، در اندیشه زندگی اجتماعی دنیای متصوّر در عناصر و مظاهر تمدن و آثار تکنولوژیک آن ، حسّی از احساس حسرت و غربت را در بستر حیات جمعی غالب می گرداند . این نوستالژی غریب که غربت حیات را همزاد نوع خود می شمارد ، همواره در باورها و اندیشه های اعماق ذهن خود پویا و فعال است.اینگونه است که دنیای امروزی در اشکال متفاوتی از زندگی اجتماعی،حفظ و دست یابی پایدار به صلح و تعادل را در جریانی مستمر و مداوم از تضاد و جنگ می داند . جنگی که اهدافش ، رسیدن به صلح و نگاهبانی از آن است .
روی دیگر تمدن،شاید به زیبایی و جذابیّت دیگر رخ آن نباشد که مفاهیم توسعه،رفاه،آسایش و بهبود شرایط را معنا می بخشد . در نیمکره ی تاریک این تمدن ، چالشهایی در جریان است که صلح و آشتی در فرایندی از خونخواهی ها و دشمنی ها ی قومی،هنجارمند گشته اند.روندی که زندگی را در بن بست خونین به مذاکره فرا می خواند .
(13) گؤز ياشينا باخان اوْلسا ، قان آخماز
انسان اوْلان خنجربئلينه تاخماز
آمما حئييف کوْر توتدوغون بوراخماز
بهشتيميز جهنّم اوْلماقدادير !
ذى حجّه ميز محرّم اوْلماقدادير !
شهریار ، به خوبی و درایت شفاف ، شرایط جامعه ی در حال ( شدن ) خویش را درک کرده است . اگر چه نمیتوان او را در صفوف گروههای مبارز و احزاب سیاسی و فعالیتهای مرتبط با آن که بازیهای حزبی و گروههای عقیدتی ( ایدئو لوژیک) را همچون بستری فعال برای امیال و نیل به اهداف نهان و آشکار می دانست ، جای داد . لذا ، به بهترین صورت از کاربرد مفاهیم و کارکردهای واژگان در یک ساختار ادبی بهره برده است .
وقتی که او شرایط اجتماعی و زندگی جامعه ی انسانی حاضر درآن را به عینه مشاهده می کند ، نمی تواند از کنار آن بی تفاوت عبور کند ، در منظومه حیدر بابا ، که به زبان آشنای ملت و قوم خود نگارش یافته ، به سادگی و هر چه زیباتر به شیوه های همه فهم با اشاره به آداب و باورهای قومی و گویش های محلّی ، پرده از چهره تمامی ظلمی که در جریان است بر می گیرد و صورت حیات جاری را لخت و عریان به نمایش می گذارد . فقر و تهیدستی روستا نشینان و شهرها و آبادیهایی که در جغرافیای محرومیّت در یک دایره بسته با چشمانی پوشیده دربستری ازآگاهیهای جمعی به باورهایش اعتماد دارد،همچنان بیداد می کند . شهریار ، تمامی این غصه های خود را در قالب یک قصه به که باز گوید ؟ بچه های یتیم و فقیری که چوپانی و بیگاری در زمینهای کشاورزی را به همراه پدران خویش در گذر از این دایره امتداد می بخشند .
اینجاست که اشک و آه این ظلم رفته گان که مظلومیّت را برای خود موهبتی می دانند در هیچیک از مناظر و چشم اندازهای روشنفکری به خوبی لمس نمی شود .
افسوس و حسرتی که شهریار در غصه خوانی خویش در برابر گستره ی بی پژواک حیدربابا ، ابراز میکند ، تشبیهی است از غریقی که برای نجات خویش ، ناجی خود را ناخواسته به زیر می کشد . همچون کوری که وقتی به چیزی دست می یازد( چه خوب و چه ناپسند) چون نمی بیند،همچنان به آن می چسبد و در هیچیک از مراحل رشد و آگاهی نیز در صدد رهایی و تعالی بر نمی آید . از اینرو ست که ، حسرت آگاهی شهریار ، فزونی می یابد و چرخش ارتجاعی کنش های اجتماعی را در پهنه ی زندگی به زیان جمع درک می کند . چه باید کرد ؟
(14) خزان يئلى يارپاخلارى تؤکنده
بولوت داغدان يئنيب ، کنده چؤکنده
شيخ الاسلام گؤزل سسين چکنده
نيسگيللى سؤز اوْرکلره دَيَردى
آغاشلار دا آللاها باش اَيَردى
قوم محوری در خاستگاه اندیشه شهریار ، به موازات نگرشی که به موقعیّت و طبیعت زندگی دارد به عنوان دو رکن اساسی در شاکله اجتماع انسانی است . آنجا که به میل باطن و خواست درونی اش از عناصر طبیعت در جریان زندگی آرام و معنا دار همگنانش یاد می کند و جزء به جزء این عناصر طبیعی را در نگاهی ناتورآلیستی ( طبیعت گرا ) به توصیف می کشد ، تمامی آن را در همراهی با موجودات انسانی و حیوانی در هم می آمیزد و برای همگی آنان آرزوی حیاتی توأم با رفاه و آسایش دارد . حتی ، آنجا که برای چشمه سارها و دشت های سر سبزش ، آبادانی و برای آسمان و زمینش بارش خیر و کرامت تمنّا می کند . از مردار شدن و خشکسالی بیزاری می جوید . شرّ را از چهره ی طبیعت می زداید و فراوانی و خیر و برکت را برای زمین می طلبد .
شهریار به هیچگاه ، آرزوی تشنگی برای صاحبان دشت و کوهساران در دل ندارد . لیک ، آنچنانکه در مقابل این عظمت ایستاده بر افق ، نشسته است ، می گوید : باشد که همواره ماندگار باشی و همیشه آفتاب از پشت ستبرت با رخی زرّین بتابد.باشدکه تابش نورخورشید ، نوازش گر سینه ات گردد و چشمه سارانت هماره ساری .
چرا ؛حیدر بابا باید شاهدی باشد برای نسلی که زندگی در دامنه اش مملوّ از حسرتهای نوستالژیک است ؟
چه اتفاقی افتاده است که شهریار را در گویش صریحش برای نسلی که با آنها همنفس بود ، چنین آرزومند و حسرت به دل تصویر می کند ؟ شرایط اجتماعی و سیاسی دهه ی سی ، شاید گویای بخشی از پرسشهای ساده باشد . اما ،به هر دلیل که انگاشته شود ، آنگونه که می نماید ،تداوم این حیات همیشه در تراکم نمایی حسرتها موفق بوده است .
می توان تصوّر کرد که تنوع قومی در جغرافیای زندگی که محدوده های سیاسی آن مرزهای نا محسوس اعتقادات و هنجارهای ملّی را به شیوه های غیرعقلایی از هم تفکیک نموده است و این تمایز در چرخه ی قدرت توانسته است در توزیع نابرابر و ناعادلانه ثروت و ابزار در کفه ی قدرت و حاکمیّت از توانایی بلا منازع برخوردار باشد،حوزه های فرهنگی و قومی را ترکیبات جغرافیایی انسانی،اقتصادی و فرهنگی به طرزی ناموزون در یوغ و قید انحصارات و محرومیتها گرفتار خویش ساخته است . تاثیرات این فشارها در طول خط سیر حیات انسانی با تأکید بر خواستها و اعتراضات صورت پذیرفته که حافظه ی تاریخی هر قومی،تصاویری از آن را در خود دارد؛درعمیق سازی این حسرتها و احساسات قوم گرایی که محوریّت قومی را بر آن نشانه می رود به مثابه جریانی از تضاد و پسماندگی های فرهنگی است .
(18) بیچين اوْستى ، سونبول بيچن اوْراخلار
ايله بيل کى ، زوْلفى دارار داراخلار
شکارچيلار بيلديرچينى سوْراخلار
بيچين چيلر آيرانلارين ايچللر
بيرهوشلانيب ، سوْننان دوروب ، بيچللر
تصویر گرایی منظومه حیدربابا ، بسیار قوی است . دقیقا همچون نگاره ای متحرک که تجسم زندگی جاری و رنگ آمیزی شده ی روستای سنّتی که دغدغده ای به جز زمین ، محصول ، آب وخانواده ندارد .
روستایی و روستا نشین مصور شده ای که روایت حیات خویش را چشم آگاه و نظاره گر ادیب زاده ی همان قوم برای مخاطب،عینیّت می بخشد،یقینا رویای کودکانه ای بیش نیست که گذر زمان بر روی آن غبار ابهام پاشیده است . تشبیهات بصری در واژگان این منظومه ، آنگاه که کار و تلاش و درو گری را که اساس زندگی روستایی بر آن استوار است ، در نماد های عینی قالب گیری می کند ، بسیار ملموس و چشیدنی است . شما می توانید با خواندن هر یک از کلمات ، واژگان و مفاهیم معنایی آن خود را در بستر حیات مادّی روستا ؛حاضر و ناظر ببیند .
خوشه های گندم که سنبله های آن با داس بدستان دهقان رنجکشیده درو می شود و یا هنگامی که شکارچیان در پی پرندگان شکار هستند ، حرکت و جریان این تلاش را در نمادی از آئین شانه زنی و نوازش بر سرزمین به تماشا می گذارد . نوازشی از محبت بر دامن زمینی که حیات و بقای خویش از سخاوت و بخشش اوست .
بسیار آسان خواهد بود که بپذیریم ، آزادی و استقلال برای یک دهقان که خود حاصل رنج زحماتش را بدست آورد به اندازه ی نوشیدن دوغی که خودازدامش فرآوری کرده است ، لذت بخش و پذیرفتنی است .
(19) حيدربابا ، کندين گوْنى باتاندا
اوشاقلارون شامين ئييوب ، ياتاندا
آى بولوتدان چيخوب ، قاش-گؤز آتاندا
بيزدن ده بير سن اوْنلارا قصّه ده
قصّه ميزده چوخلى غم و غصّه ده
شبهای روستا ،اما؛ نقل نقالی قصه هاست . خانواده روستا به هنگام غروب روشنایی که خورشید مظهر آن است ، جای خویش را به سیاهی و انعکاس مهتاب وار خود از رخ آینه ی ماه می بخشد .
کودکان که از دوندگی های روزانه در صحرا ودشت ، خسته و خواب آلود در دامان مادر به خلسه ای از رویای خوش آرزوها فرو رفته اند . انتظار شنیدن قصه ها و متلهای زندگی خویشند ، فرزندان صحرا و دشت و کوهستان را شهریار به شنیدن قصه های خود فرا می خواند . حیدر بابا را خطاب قرار داده و میخواهد که قصه های زندگی اش را آمیخته به غصّه هایش ، غصّه هایی که همچون کوه بر پیکر او سنگینی می کند برای کودکانش نقل کند تا شاید جریان این حیات به فراموشی و خاموشی نگراید .
(20) قارى ننه گئجه ناغيل دييَنده
کوْلک قالخيب ، قاپ-باجانى دؤيَنده
قورد گئچينين شنگوْلوْسون يينده
من قاييديب ، بيرده اوشاق اوْلئيديم
بير گوْل آچيب ، اوْندان سوْرا سوْلئيديم
پاییز ، حرکت به سوی خزان است . سرعت و شتابی که در ذات پاییز است ، روند طبیعی و حیات آرام زندگانی را به تشویش و اضطراب می کشاند . طوفانهای بی بنیاد ، و خواب سنگین زمین که گرگ شب را به شکار شنگول می کشاند . پدر وقتی قصه ی شنگول را برای بچه هایش مصوّر میکند ، شرایط زمانه اش را در مقابل او می چیند و راه انتخاب را برایش باز می گذارد .
باید پذیرفت که سختی ها همواره سازندگی داشته اند لیک ، سازگاری را در پی نیاورده اند .
(31) باکى چى نين سؤزى ، سوْوى ، کاغيذى
اينکلرين بولاماسى ، آغوزى
چرشنبه نين گيردکانى ، مويزى
قيزلار دييه ر : « آتيل ماتيل چرشنبه
آينا تکين بختيم آچيل چرشنبه »
نزدیک شدن نوروز ، در حالی که سال به پایان می رسد و همگان در انتظار تحولی نوین هستند . مراسم چهارشنبه سوری و اجرای رسوم و مناسبات فرهنگی ، شادیهایی که برای دختران و پسران ، بویژه دختران پا به بخت که آئین چهار شنبه سوری را برای گشایش بخت خویش ، خوش می دارند .
(32) يومورتانى گؤيچک ، گوللى بوْيارديق
چاققيشديريب ، سينانلارين سوْيارديق
اوْيناماقدان بيرجه مگر دوْيارديق ؟
على منه ياشيل آشيق وئرردى
ارضا منه نوروزگوْلى درردى
تخم مرغ و رنگ آمیزی آن برای سفره ی هفت سین ، آنچه که برای بزرگسالان و کودکان بیش از همه مهم می نمود ، جمع بودن بر سر یک سفره ی فرهنگی و انسجامی که بنیانش را شادی و سر زندگی پی می ریخت .
(35) ياز گئجه سى چايدا سولار شاريلدار
داش-قَيه لر سئلده آشيب خاريلدار
قارانليقدا قوردون گؤزى پاريلدار
ايتر ، گؤردوْن ، قوردى سئچيب ، اولاشدى
قورددا ، گؤردوْن ، قالخيب ، گديکدن آشدى
صحنه آرایی پاییز و شبهای آن در بافت روستا ، اغلب روستاهای غرب و کوهستانی که از نعمت آب به فراوانی بهره مند هستند در شبهای پاییز که فصل بارش و فزونی باران است ، جریان رودها و چشمه ساران در سکوت شب برای صاحبان روستا،نوایی موزون و آهنگین است . شرشر آب رودخانه ها و غلتیدن سنگهای صخره ای در حرکت سیلابهایی که حاصل فصل پاییز است .
(37) شجاع خال اوْغلونون باکى سوْقتى
دامدا قوران سماوارى ، صحبتى
ياديمدادى شسلى قدى ، قامتى
جؤنممه گين توْيى دؤندى ، ياس اوْلدى
ننه قيزين بخت آيناسى کاس اوْلدى
ارتباط فرهنگی میان یک حوزه فرهنگی که از ابعاد جغرافیایی در دو محدوده ی جدا افتاده ای از خطوط فرضی مرزی به جبر قوانین و قراردادهای سیاسی قرار گرفته اند،همیشه خارج ازبند وبست های نظامی بوده است .عناصر فرهنگی در دو سوی رودخانه های مرزی - که در اینجا مورد نظر است - و گاه دشت و کوه می تواند جای این خطوط باشد .
فارغ از زبان مشترک که برجسته ترین هم آمیختگی فرهنگی را نشانه است . نیازهای اقتصادی و مشترکات اجتماعی است که جداماندگی های بومی و انسانی را به چالش می کشد . از اینرو ، در مطالعه اجتماعات انسانی با ویژگیهای قومی میتوان این نیازها و چالش ها را که سبب انگیزه و کشش به سوی یکدیگر است مورد نظر قرار داد . عناصر مادّی فرهنگ ، همواره سریعتر از عناصر غیر مادی آن در پهنه های زندگی اجتماعی اشاعه می یابند . رفت و آمدهایی که از روی وابستگی های عاطفی ، فرهنگی ، بومی ، قومی جریان دارد ، با تمامی فشارها و محدودیتهای وضع شده توسط حوزه سیاسی متضاد ، همچنان حرکت آرام این پیوستگی را تداوم می بخشد . رونق اقتصادی و توسعه رفاه در سوی مخالف که جاذبه های آن،کشش های مهاجرت به بیرون را بوجود می آورد در ره آورد خود،سوقات خویش را در اشاعه ی فرهنگی برای نیمکره ای که در محاق عقب افتادگی ها و جدا ماندگی های اقتصادی و فرهنگی است به ارمغان می آورد .
سماور آتشین یا همان ( سماور زغالی ) محصول تکنولوژی برتر آن سوی خطوط مرزی است که به عنوان بهترین سوقات به این سو از طریق مهاجرین وارد می شود . سماور می تواند با آتش خود که در کانون اجتماع خانه و خانواده قرار می گیرد ، انسجام اهالی و نیاز به گفتمان های فرهنگی را بر آورده سازد .این نیاز در نهایت محصولی به نام آگاهی خواهد داشت .
این پیوستگی ها و نگهداشت این جریانهای فرهنگی ، همواره خالی از آسیب و خطر نبوده اند . آنچنانکه در بی امنی های حاصل از تضاد آراء و عقاید حاکمیّت ها که مشی سیاسی جاری بر تمامیّت ارضی را شکل میبخشید ، چه بسا گریزگاههای پنهان در اندیشه های یکپارچگی و گاه در پوشش های استقلال طلبی که از دیدگاههای متفاوت به آن در مفهوم جدایی طلبی نگریسته می شد ، شاید اینگونه تفسیر نمود که استقلال طلبی در مفهوم عام خود ، تعریفی از جدایی طلبی و تجزیه گرایی در عرصه های سیاسی و جغرافیایی نداشته باشد .
لیکن ، صورت ظاهر آن بی شباهت به مفهوم کاذب و مستتر در آن که همانا ، تجزیه طلبی است ؛نیست . هر اندیشه ای بی شکّ از یک آبشخوری که سر چشمه ظهور آن است ، تغذیه می گردد . بدین روی ، در امتداد این خط پیوستگی میان دو سوی مرزهای فرضی ایجاد شده که گاهاً در پاره ای از موقعیّت ها نیز به نمادها و علائم مادّی تزئین و نشانه گذاری می گردند ،نشان از انقطاع و جدایی ارتباط نیست . هرچه که هست مسیرهای اشاعه و نفوذ برای خواستگاههای اندیشه و عناصر فرهنگی در عرصه های وسیعی از بستر حیات، ساخته و پرداخته می شوند .
(40) قارى ننه اوزاداندا ايشينى
گوْن بولوتدا اَييرردى تشينى
قورد قوْجاليب ، چکديرنده ديشينى
سوْرى قالخيب ، دوْلائيدان آشاردى
بايدالارين سوْتى آشيب ، داشاردى
تمثیلی از فضای بکر و طبیعت روستا در اوقات فصول و فراوانی محصول .روستایی که خط رنگین کمانش در فضای تلطیف شده اش از بارش بارانی که اینک در تابش نور خورشید به تجزیه نور در طیفی از رنگها ، طاقی از زیبایی به پا داشته است .
وقتی که این منظومه را می خوانی ، به خوبی در میابی که آنچه در طبقات اجتماعی یک روستا حاکمیت دارد ، هنجار پذیری و ارزش مداری " خانواده " است . خانواده ، با تمامی اعضاء و کارکردهایش در تحرک و تحوّل جامعه روستایی،نقش اساسی را ایفاء می کند.خارج از عارضه های ساختی که پدیده هایی همچون : خان سالاری و فئودال محوری از بیرون بر ذات روستا تحمیل می گردد ، ولی ؛ پدر سری در روستا در جهت خود کفایی و هدایت زندگی برای بقاء و ماندگاری از ارکان تحول گرایی در بافت آن جای دارد .
در اینجا میتوان ، نمونه های ساده ای از روابط تجاری و شیوه های داد و ستد پای پای را مشاهده کرد ، شرایط محرومیّت در زندگی اقتصادی روستا که فشار خود را بر پیکره ی فرهنگی آن نیز وارد می آورد همواره در روند این دادو ستد های پیشه وری است که نفوذ و رسوخ عناصر فرهنگی را ممکن می سازد.
ایجاد تغییر در ساختار زندگی و سیمای حیات فرهنگی با توجه به سرعت آهسته و لاک پشتی سنّت حاکم، در فرایند توسعه به انحرف کشیده شده و نتایج مهاجرتهای درونی و بیرونی ، چیزی نیست که مورد انتظار باشد .
(45) حيدربابا ، آغاجلارون اوجالدى
آمما حئييف ، جوانلارون قوْجالدى
توْخليلارون آريخلييب ، آجالدى
کؤلگه دؤندى ، گوْن باتدى ، قاش قَرَلدى
قوردون گؤزى قارانليقدا بَرَلدى
زمان همچنان در گذر است . وجدان بیدار اجتماع ، قومی که در تکرار زندگی به روز مره گی های چند باره خویش ، دلخوش داشته است . نسل حاضر با نظاره بر شاهد روزگار که ( حیدربابا ) بالندگی و کهنسالی و قدمت تاریخی آن را به خوبی لمس می کند و در نهاد خویش به آه حسرتی ، قامت خمیده اش را توان حرکتی نمی یابد .
شهریار ، تغییر در متن زندگی همنسلهایش را در مقایسه با واقعیّت هستی ، وارونه میابد . رشد و بالندگی طبیعت را در ازای خمودگی وافسردگی رکن اجتماعی و جامعه ی بشری به معامله و تقابل می نگرد . آنجا که از تقابل میان (بودن و نبودن) نیستی،را قوام یافته می یابد.تضادی که میان دوگانه های ( زشت و زیبا ) در برابر هم وجود دارد ، او را به این واقعیّت می رساند که ، روند تکامل رو به رشد نبوده است . زندگی در جامعه ی انسانی او در روزگار حیاتش به سوی انحطاط و نابودی میل کرده است؛سیران ره به سوی گرسنگی برده اند و تاریکی فضای بیشتری را از آن خود ساخته است . در این فضا ست که چشمان گرگ ( نماد نابودی و،درنده خویی) بیشتر آشکار و روشن می نماید .
(46) ائشيتميشم يانير آللاه چيراغى
داير اوْلوب مسجديزوْن بولاغى
راحت اوْلوب کندين ائوى ، اوشاغى
منصورخانين الي-قوْلى وار اوْلسون
هاردا قالسا ، آللاه اوْنا يار اوْلسون
باید کاری کرد . شاید در طول حیات این مسکینان که به هر بهانه ای ، جذب و فریفته ی زرق و برق تمدن در این سوی زندگی شده اند و ریشه های خویش را به خشم و غضب رها ساخته اند ، به آنچنان ریسمان محکمی هم دست نیاویخته اند که تعلقات خود را در این فضای معلق ، چند صباحی حفظ کنند . اگر کسی هم در اندیشه بهبود بر آمده است در نقطه ای از سطح بیکران،ناشمار و نادیده انگاشته می شود . اما، این از نظر آگاهان ( سمبل وجدان جمعی ) دور نمی ماند و از دورترین فضای جدا افتاده از وصل خویش ، لبخند رضایت را برشنیده هایش می نشاند .
(47) حيدربابا ، ملا ابراهيم وار ، يا يوْخ ؟
مکتب آچار ، اوْخور اوشاقلار ، يا يوْخ ؟
خرمن اوْستى مکتبى باغلار ، يا يوْخ ؟
مندن آخوندا يتيررسن سلام
ادبلى بير سلامِ مالاکلام
بخش آموزش و یا بهتر بتوان به آن اشاره کرد ، نهاد آموزش و پرورش در یک جامعه ی انسانی که اجتماع جامعه ای را شکل می دهد در دو سوی متفاوتی از ( سنّت و نوگرایی ) همواره در یک " انفعال فعال " در گیر بوده است . نهاد سنّتی آموزش و پرورش در اجتماع انسانی که زندگی جمعی را در یک روستای دور مانده از مظاهر شهر و صنعت و تمدن و همچنین محصور در حصارهای فرهنگی که دیوارهای بلندی از باورهای قومی را به موازات عوام گرایی در میان این دو ( علوم نوین و شیوه های جدید آموزش در برابر باورهای سنّتی و عام پذیر پی انداخته و استوار ساخته است ) . روستا ، مکانی است که نفوذ و انحصار گرایی در قدرت و تحمیل خواستارهای اقلیّت خواص بر کثیری از عوام باور گرا ، به راحتی و سادگی قابلیت و عینیت می یابد . لذا ، میتوان به خوبی دریافت که اهرم آموزش در روستا،به دست خواصی که دراقلیّت می باشد به سبک و سیاق بطئی وکند واره ی آموزش سنّتی ( شیوه های مکتبی که توسط "ملا"؛کسی که ازخواندن و نوشتن در سطحی ابتدایی بهره مند است )رواج دارد . پس با آگاهی از این مهم ، میتوان اشاره کرد که در بوم زیست روستایی که ساختار و ترکیبات بافت اجتماعی ، اقتصادی و انسانی آن در یک پیچیدگی درون ساختی منسجم و خویشاوندی تشکیل یافته است ، حضور محدود و اندک این عنصر ( آموزش ) هر چند به صورت ابتدایی و سنّتی خود درعرصه ی حیات روستا،ازویژگی مهمی بر خوردار است . بی دلیل نیست که در این دوره ی مهاجرت خیز ، دل نگرانیهای شهریار در موطن خویش بیشتر بر محور ( ملا ابراهیم ) بچرخد و هیچ چیز بدتر و ترسناکتر از آن نیست که تو خبر از تعطیلی و بی عملی مکتب دارها در بخشی از جامعه انسانی بگیری .
(49) حيدربابا ، دوْنيا يالان دوْنيادى
سليماننان ، نوحدان قالان دوْنيادى
اوغول دوْغان ، درده سالان دوْنيادى
هر کيمسَيه هر نه وئريب ، آليبدى
افلاطوننان بير قورى آد قاليبدى
فلسفه عقلی و اعتقادی شهریار که در نگاهش برای ترسیم زندگی جمعی از یک سو با ذوق و شوقی وافر از انگیزه ها و احساسات و عواطف کودکیش پیرامون بوم زیست و حوزه ی جغرافیایی که خاستگاه فرهنگ ، تاریخ و تمدن قومیّت و ملیّت خویش است به تصویر سازی و تبیین اوضاع می پردازد ، از دیگر سو ، بر آن است تا در یک گفتمان چالشی میان (من) وجودی و ( خود ) واقعی اش تضادهای موجود را در آزمونی عینی به نماد جهان مادّی ( طبیعت ، حیدر بابا ) به مبارزه ای رودر رو بکشاند .
دنیایی که شهریار از آن می گوید ، دارای صورتهای دو گانه ای است که کاملا در هر یک از نیمرخهای ظاهریش با یکدیگر متفاوت و ناهماهنگ است . نیمرخ دنیای کودکی شهریار با توافق و انسجامی که در اجزای زندگی وجود دارد با دنیایی که در فضای بلوغ و بالندگی با آن رو به رو شده است کاملا در جهت عکس یکدیگر قرار می گیرند . از این جهت ، دنیایی را که در مرحله ی تکامل و بلوغ خود با آن مواجه است را ، دنیایی دروغین ، کاذب ، فریبکار و فرصت طلب می نامد . دنیایی که میراث ماندگاری از تنوع انواع است و مسافران آن همچنان فانی هستند ، لیک خانه باقی .
(50) حيدربابا ، يار و يولداش دؤندوْلر
بير-بير منى چؤلده قوْيوب ، چؤندوْلر
چشمه لريم ، چيراخلاريم ، سؤندوْلر
يامان يئرده گؤن دؤندى ، آخشام اوْلدى
دوْنيا منه خرابه شام اوْلدى
مرحله پختگی انسان ، جامعه ، پدیده ی اجتماعی و هر آنچه که میتواند در یک اندیشه در فرایند تحوّل،مسیرتکاملی را طی کند،مرحله ای است که صورت مادّی فرضیه های ذهنی را به عینیّت می رساند . از آثار و علائم صنعتی شدن که تقسیم کار گسترده و پیچیدگی آن در اشکال حیات اجتماعی است ، تنها شدن انسان و جدا افتادن او از اجتماع می باشد.حال آنکه صورت ظاهر زندگی،نشان از چیزی دیگر دارد.او می پندارد که در ساختار یک مجموعه منسجم از اجتماع جامعه ای قرار دارد،لیک،این توهمّی بیش نیست . اعمال و رفتارهای جمعی ، تصویری متمایز از آنچه که او در پندار خویش دارد ، مجسّم می سازد .
شاید این تفسیر شهریار از ( تنها ) شدن انسان و واماندگی او در پهنه ی دنیای زندگی ، تبیینی از واقعیّت ( پوچ گرایی ) در ماشینی شدن انسان و جامعه باشد . بیانی که از خود بیگانگی انسان را در چنبره چرخهای عظیم تمدن و تکنولوژی به خوبی عیان می سازد .
(53) خشگنابى يامان گوْنه کيم ساليب ؟
سيدلردن کيم قيريليب ، کيم قاليب ؟
آميرغفار دام-داشينى کيم آليب ؟
بولاخ گنه گليب ، گؤلى دوْلدورور ؟
ياقورويوب ، باخچالارى سوْلدورور ؟
دگرگون شدن اوضاع اقتصادی و اجتماعی و نیز ایجاد تغییر در ساختار فرهنگی یک قوم ، بنابر هر بهانه و دلیلی که باشد، سیاست ورزی های حاکمیت بوده و بر ارکان تعریف شده آن استوار است . ساختار زراعی وکشاورزی در جامعه ی ایران در مقطعی که منظومه حیدر بابا سرائیده شده است ، در یک مسیر جبری به ضرورت تاریخی خود افتاده است . مسیری که خواست حاکمیبت بر تغییر شیوه معیشت بوده است .
صنعتی شدن و یا به بیان بهتر ، تقلید از الگوهای صنعتی شدن ، طلب می کرد تا نیروی کار ارزان و غیر ماهر ، سرازیر مراکز تولیدی و صنعتی شوند . این نخستین جرقه ها و اولین نطفه های متروک سازی و نابودی کشاورزی سنّتی بوده است . گر چه در تغییری کلی که چهره ی کشاورزی حالاتی از نو سازی و در الگوهای مکانیزه شدن دگرگون گشت ، اما، نمی توان به سادگی پذیرفت که این تغییر از بنیان و اساس در راستای توسعه و گسترش آن استوار بوده است . روستای کوچک و بزرگ یکی پس از دیگری کارکردهای بومی وسنّتی خویش را از دست می دهند و شریانهای حیاتی آن درمواجهه با غریو پر هیاهوی ماشین و موتورهای پر شتابش ، تاب مقاومت و ایستایی نمی پایند . تعاونی عظیم کشاورزی شکل می گیرد و خرده مالکان و خرده زارعان روبه سوی کارخانه های حاشیه شهرها می گردانند ، قشری جدید از دگردیسی زارعان بی زمین و ابزار تولید پدید می آید که چاره ای جز حاشیه نشینی در پوسته ی شهرهای بزرگ ندارد . از دیگر سوی ، شیوه های کشاورزی با تجمیع تعاونی ها در انحصار نمایندگان ثروت و قدرت قرار می گیرد و چنین می گردد که شهریار را دغدغه هویت و هم آغوشی با هویّتی بیگانه که آرزوی فراموشی آن را آمال خویش می پندارد ، قرار میگیرد .
(54) آمير غفار سيدلرين تاجييدى
شاهلار شکار ائتمه سى قيقاجييدى
مَرده شيرين ، نامرده چوْخ آجييدى
مظلوملارين حقّى اوْسته اَسَردى
ظالم لرى قيليش تکين کَسَردى
هر قوم و ملّتی در زندگی تاریخی خود ، صفحاتی از پایداری و مبارزات حق جویانه و آزادی خواهی را در متن خود دارد . هر فرهنگی در این جریان ، همواره خواستار حقوق اولیه و ابتدایی برای خود بوده است و چه بسا در این راه ، توانسته از امکانات بومی خود بهره مند گردد .
تحلیل تاریخی این مبارزات در این مقوله نمی گنجد ، لیکن آنچه که در اینجا مهم می نماید ، اشاراتی است به نمونه های آن که الگوی ایستادگی و مبارزه برای حق طلبی ها و نیل به آزادی است.اقتداروحرف شنوی در فرهنگ یک جامعه محدود و بسته ( روستا ) همواره باید از آبشخور آموزه های اعتقادی راسخ و راستین تغذیه گردد.قیامهای محلی وطغیانهای اجتماعی که برضد ظلم جاری بوده است ازاعماق اندیشه های دینی شعله بر گرفته اند . نمونه های تاریخی آن بسیار است و در اینجا اگر آقا میر غفار ، نماد مبارزه بر علیه نامردمان و یاور مظلومان تصویر می شود از همان الگوهای مردمی و توده پذیر بوده است که حمایتهای همگانی را در پی داشته است .
(61) حيدربابا ، آمير حيدر نئينيوْر ؟
يقين گنه سماوارى قئينيوْر
داى قوْجاليب ، آلت انگينن چئينيوْر
قولاخ باتيب ، گؤزى گيريب قاشينا
يازيق عمّه ، هاوا گليب باشينا
وصف حال نسل گذشته برای شنونده امروزی ، نقلی است که افسوس و تألم بار است . گذشته ای که می توانست استمرار آسایش و رفاه و افتخار را برای زندگی فرزندان به ارمغان داشته باشد . لیک در مرورخاطره حیات به شکّ و تردید،شاید امیدی به شعله های آتش وکورسوی نوری باشد که در سایه نشین دیوارهای کاهگلی ( چینه ای ) روستا برای پیرانش در بوران حوادث ، نظاره گر سکوت و رخوت خویشند که در پیچش و چرخش روزگار با برخاستن غباری از خود و نشاندن آن بر چشمان بی سوی نسل از کار افتاده روستا در افق دشتهای بیکران به آرامی ناپدید می گردند .
(65) گؤيرچينلر دسته قالخيب ، اوچاللار
گوْن ساچاندا ، قيزيل پرده آچاللار
قيزيل پرده آچيب ، ييغيب ، قاچاللار
گوْن اوجاليب ، آرتارداغين جلالى
طبيعتين جوانلانار جمالى
پرواز پرستو ها ، دسته های منظم چلچله ها در آسمان صاف و آبی روستا که چراغ همیشه روشن خدا درگوشه ای از آن آویزان است سرا پرده ای از زر برچهره ی کوهستان می آویزد . پرده ای زرّین فام که طلوعی دوباره را نوید و حیاتی جدید را آغازیدن می نهد .
در بلندای شعاعهایی نورانی و پراکندن گرمای زندگی بخش خود به وقت سر بر آوردن از قله ی همیشه شاهد حیدر بابا ، دستهای نوازشگرش را بر پیکر گسترانش به آهنگی بالا آورده تا خطی از گرمای زندگی را در امتداد نسلهای حاضر بر پایین دست دامنه هایش به یاد آورد.هر روز با برآمدن خورشید که گردن فراز از پشت قلّه ، نگاهی به شوق در فرزندان خویش دارد ، تلاش و شوکت و جلال را برای ماندگاری و بقاء یاد آور می شود .
(66) حيدربابا ، قارلى داغلار آشاندا
گئجه کروان يوْلون آزيب ، چاشاندا
من هارداسام ، تهراندا يا کاشاندا
اوزاقلاردان گؤزوم سئچر اوْنلارى
خيال گليب ، آشيب ، گئچر اوْنلارى
رود جاری خیال ، به هنگام تخیّل در طبیعت بیکران ذهن ، راه به جایی می برد که جاری شدن آبهای زلال و آئینه سان کوهساران در رگ و جان دشتستان به تاریکی شبهای ماه وش که گاه راه را بر کاروان هستی نا پیدا می کند ، همچون موجی بلند در عبور از تخیّل پرحسرت و آه دور ماندگان از خویشتن ، در آوازی آبگون مرا با خود همراه می کند . همراه کاروان خاطراتی که مواج در تاریک و روشن مهتاب تابیده بر بستر کوه و دشت ؛ چشمانم به خیسی شبنم ، تر می شوند .
(67) بير چيخئيديم دام قيه نين داشينا
بير باخئيديم گئچميشينه ، ياشينا
بير گورئيديم نه لر گلميش باشينا
منده اْونون قارلاريلان آغلارديم
قيش دوْندوران اوْرکلرى داغلارديم
شهریار ، نماد عنصری است که دور افتادگی را در نسل خویش که به تکثر و شتاب در پوسته ی حیات ، شکوفا می یابد در پی بر می آید تا بازگشتی به اصالت داشته باشد . تفکر رجعت به ارزشها ، با اندیشه های نوین در زمان حال ، به مانند دوره ای است که می خواهد رنسانس ( احیای نوین ) در فرایند هستی برای جامعه ی خویش خلق گرداند . حسّی قوی که اورا وا می دارد تا برای رویکردی به آنچه که از دست داده است و بازگشتی توأم با احساسات وعواطف انسانی در کاهش دردها و رنجهای جاری بر جان بوم زیستش در باز گرداندن زندگی به ذوب کردن یخبندانهای حاصل از تهاجمات بیگانه و غریب با یافته های خویش ، کانونهای جاذب را در خود به ظهور رساند .
(68) حيدربابا ، گوْل غنچه سى خنداندى
آمما حئيف ، اوْرک غذاسى قاندى
زندگانليق بير قارانليق زينداندى
بو زيندانين دربچه سين آچان يوْخ
بو دارليقدان بيرقورتولوب ، قاچان يوْخ
قیاس کردن زندگی جمعی و ایجاد تشابهات و تفاوتهای آن که وجه ممیزه نمادین در الگوهای حیات می باشد.جهان زندگی در اجتماع انسانی برای شهریار، همواره در خطوطی موازی از ( جبر و اختیار )و فرایندی دیالکتیک از تقابل دو تایی های متضاد است ، گر چه میتوان این دو گانگی ها را در مقایسه با یکدیگر در مسیری موازی و همراه یکدیگر متصوّر نمود ، اما؛ در تبیین مفاهیم و تحلیل علّت های آن به نقاطی از برخوردها و تقاطع هایی بر می خوریم که چاره ای برای گذر از یکدیگر نمی یابند . ضرورت انگاری این تفکر که ، زندگی حالتی از جبر است و ( بودن یا نبودن ) در این قاب به ( اختیار ) نهاده شده است معانی فلسفی وگاه پیچیده ای را در بر میگیرد .
آنجا که می گوید : زندگی همچون زندانی تاریک و مخوف می نماید و رهایی از آن میسر نیست . این رهایی می تواند به دست خویش صورت پذیرد ، لیکن امیدواری در اندیشه شهریار برای رهایی مردمش از این زندان ، گشاینده ای خارج از دستان خودی است . چه کسی میتواند جز ( خود ) خویشتن ، به این رهایی دست یابد ؟
(69) حيدربابا گؤيلر بوْتوْن دوماندى
گونلريميز بير-بيريندن ياماندى
بير-بيروْزدن آيريلمايون ، آماندى
ياخشيليغى اليميزدن آليبلار
ياخشى بيزى يامان گوْنه ساليبلار
در روزهایی که از پس هم می آیند ، فضای زندگی از چنان مطلوبیّت و روشنی در اندیشه راوی وقایع برای حیدر بابا ، همراه نیست . ابرهای تیره ای که در افق بر سرنوشت جامعه ی انسانی پیدا میشوند این نگرانی را برای او به یقین بدل می سازند که ندای آگاهی و هشیاری را سر دهد .
آسمان در گستره ای از این حیات برای سرنوشت محتوم قومی که در زیر چتر آن به گذار از زمان سرگرم می دارد ، پوشیده از تیرگی است . روزهای پسین ، یکی از پس هم ، چنان می نماید که لزوم همدلی و همزبانی را بیشتر جستجو کرده و خواستار پیوستگی و انسجام است .
آنچه که در این بخش مهم می نماید ، دست یابی به آگاهی است . آگاهی ، چیزی است که ضرورت خویش را در نقطه ای که ایستاده ای بدانی و درک این مهم که چرا اکنون اینجایی ؟
(70) بير سوْروشون بو قارقينميش فلکدن
نه ايستيوْر بو قوردوغى کلکدن ؟
دينه گئچيرت اولدوزلارى الکدن
قوْى تؤکوْلسوْن ، بو يئر اوْزى داغيلسين
بو شيطانليق قورقوسى بير ييغيلسين
برای یک روستایی که نماد یک عامی ساده دل و باورمند است . روستایی که ارزشها و هنجارهایش در بستر ساده و روان اعتقادات جاری بدون هیچ قید و بندی در پوششی از بی چرایی ها مورد پذیرش و مقبولیّت عام قرار گرفته است ، حال، به جایی می رسد که الزام در پرسش برایش در رقم خوردن چنین سرنوشتی در ضرورتهای نخستین جای میگیرد.حتی،اگر این پرسش از خاستگاه اعتقادی و باورهای دینی و مذهبی اش باشد . اهمیّت موضوع در اینجاست که دگر بار ، باید تغییر را از خالق هستی خواهش کنند . دنیایی که خلقتش مادّی است و ماهیّتش فانی .
پس چگونه خواهد بود و چرا این بازیها ی چند گانه را در صندوقچه ی اسرارش نهان داشته است ؟
(72) من سنون تک داغا سالديم نَفَسى
سنده قئيتر ، گوْيلره سال بوسَسى
بايقوشوندا دار اوْلماسين قفسى
بوردا بير شئر داردا قاليب ، باغيرير
مروّت سيز انسانلارى چاغيرير
"ما کوهیم و فعل ما ندا ، باز آید نداها را صدا "
و این عصاره کنش ها و واکنشهای فردی است که در باز تولید جمعی ، منتج به محصولی می گردد از جنس سر نوشتی که حاکمیّت می یابد . این حقیقت که نیل به شناخت می تواند در باز گشایی مسائل و کاهندگی مصائب و آسیب های عارض بر مجموعه ی نظام مند یک ارگانیزم ( اندام واره ای حیات مند ) از کار آیی و کارکردی مطلوب دارا باشد در روند تکثیر و جریان آن ( کثرت گرایی ) قرار گرفته که در جهات متفاوت بایسته است انعکاس و اشاعه یابد .
(75) حيدربابا ، مرد اوْغوللار دوْغگينان
نامردلرين بورونلارين اوْغگينان
گديکلرده قوردلارى توت ، بوْغگينان
قوْى قوزولار آيين-شايين اوْتلاسين
قوْيونلارون قويروقلارين قاتلاسين
تاریخ مبارزات و سرنوشت آنها ، با توجه به موقعیّت استراتژیکی فلات ایران ، بویژه خاستگاه جامعه ی انسانی در قالبهای متنوعی از اقوام ایرانی که گونه های اقلیمی ، نژادی ، اعتقادی ( مذهبی ) و فرهنگی را در طیفی گسترده از رنگها و جنس های متنوع گرد آورده است در سوابق و اوراق قطوری که در بایگانی مکتوب و اقوال شفاهی مضبوط است همواره توانسته در هماوایی و همپایی با دیگر قیامها و مبارزات مردمی در گوشه گوشه های حوزه ی جغرافیایی ، گامهای افتخار آمیزی را بر دارد . از اینرو ، میتوان به نام آوران بسیاری در این عرصه اشاره و مراجعه نمود که هر یک در گذرگاههایی به اقتضای شرایط و حرکت در زمان خاص ، سکان هدایت را در دست گرفته و جریان این پویایی را به سمت و سویی راست ، اشاره رفته اند .
پس، اینگونه است که از بطن و متن طبیعت خواسته می شود تا دگر بار ، به زایش قهرمانان و خلق اسطوره ها عمل نماید. لذا ، این زایش می تواند در چارچوب یک مفهوم ،یک کنش ، یک رفتار و یک اندیشه به منصه ظهور برسد .
شهریاردر این بخش از منظومه ، به خوبی اوج گیری پیامش را تصویرکرده و آن را با تأکید بیان می کند.
تحکّمی که در یکایک واژگان آن عیان است نشان از اهمیّت و پیام او برای نسلهای در راه است. گر چه در تمثیلی نمادین او از طبیعت و موجودات آن و فضای جغرافیایی ، به قیاس می پردازد . اما، کارکردهای پنهانی در ساختار قطعه ی یاد شده ، خطاب به جامعه ی انسانی و زندگی اجتماعی است . این واقعیّت که جامعه ی انسانی در تشابهات قالبی همچون زندگی گلّه های حیوانی ترسیم می گردد ناشی از عقیده ای رایج است که توده های انسانی همواره پیرو و رهرو یک رهبر ، سر کرده و پیشگام تعریف و تبیین می شوند . بنابر این ، گله های توده وار انسانی ، در تفسیر شهریار از حیات طبیعت حیدر بابا در چار چوب و پوست گوسفندان حلول کرده و از اینرو خواستار بر چیده شدن و نابودی گرگهای جامعه ی انسانی به دست قهرمان و شجاعانی است که باید در عرصه های اجتماعی زاده شود ،تا بدین وسیله شرایط مادّی و اجتماعی آماده ی پویایی و تحرکات توسعه ای برای عناصر و آحاد جامعه گردد . این آمادگی و مهیّا شدن سبب رونق ، بالندگی و رشد خواهد شد .
♣♣♣♣♣♣♣
تکمله
آنچه که شایسته است پیرامون منظومه ی حیدر بابا گفته شود ، این است که ؛ مطالعه و خواندن چندین باره این اثر نفیس و ارزشمند از چنان ارزشی همراه است که به هر بار خواندن آن ، انگیزه و شوق مطالعه ای دوباره را در انسان بر می انگیزاند .
حیدربابا را باید به زبان خودش بخوانی . زبانی که احساس و عاطفه ی جاری در زندگی را بیان می کند . نمی توان به ترجمانی که از این منظومه ، هر چند در قالبهای نظم و ادیبانه صورت پذیرفته باشد ، کاملا بسنده کرد که تصویری دهد از آنچه را که شهریار در نگارش آن به زبان ترکی به انجام رسانده است .
اگر به گزاف نگفته باشیم و این نظر بدون اغراق تصور گردد ،میتوان این منظومه 76 قطعه ای را ( بخش نخست آن ) همسنگ و هم وزن با مجموعه ای از اشعار او به دیگر زبان بومی همتراز نمود .
به هیچ روی ،حیدر بابا را نمی توان به زبانی دیگر بر گرداند . زیرا، در انتقال مفاهیم و معانی آن که بار عاطفی ، فرهنگی و ارزشهای بومی و قومی مستتر بسیار عمیق، پررنگ و مجذوب در کنش های عینی و ذهنی بافته درهم می باشد . در این راستا ، میتوان از مثالها و نمونه های بساری ، شاهد آورد ، از جمله به این مصراع توجه نمایید . ( قطعه شماره 45 )
حيدربابا ، آغاجلارون اوجالدى
آمما حئييف ، جوانلارون قوْجالدى
توْخليلارون آريخلييب ، آجالدى
کؤلگه دؤندى ، گوْن باتدى ، قاش قَرَلدى
قوردون گؤزى قارانليقدا بَرَلدى
همانگونه که محسوس است ، در ترجمه عامیانه و یا حتی به سخنی بهتر در تنظیم ترجمان به واژگان مسجع و منظم ، نمی توان خواننده را در دنیایی که شهریار مجسم می سازد و مفاهیم کلان و عمیقی را که سر شار از تبیین ها و تفهیم های فردی و جمعی است ، به سوی خود فرا خواند . در اینجا به ترجمه ای که از این قطعه در قالب نظم فراهم آمده ، اشاره می شود . ( ترجمه قطعه شماره 45 بصورت نظم )
این برگردانهایی که به ضرورت اشاعه و توسعه ی فرهنگی برای دیگر اقوام از این ادبیات صورت می پذیرد ، لزوما اشاره ای به طرحهای اولیه و سیاه قلم تابلوی عظیم و پیچیده ای دارد که در تجزیه و تحلیل لایه های درون و پیچیدگیهای بافتاری ناتوان است .
نه تنها ، ادبیات و فرهنگ ترکی ، بل ؛ با توجه به اهمیّت محتوی و ماهیّت هر یک از قالبهای فرهنگی که در چار چوب اندیشه و هنر متبلور می گردد ، با تفسیر و تفهیم آن به الفاظ ، کلمات و واژگان همسان نیز نمی توان آنچه را که در ساختار واژه ی اصیل و نخستین در متن ادبی ( در اینجا شعر ) به کار رفته است را تبیینی ادراکی به دست داده و تحلیل نمود .
حال ، گر چه هر یک از این ترجمانهای فارسی شده از محتوی و ماهیّت منظومه حیدر بابا تنها توانسته است ، خواننده علاقمند غیر بومی را که به زبان ریشه ای در ساختار فرهنگی مورد مطالعه آشنا نیست ، به معانی ظاهری و مفاهیم شناور در پوسته ی بیرونی هدایت نماید . بنابر این می توان ، در بررسی و مطالعه هر یک از مصراع ها و بندهای جداگانه که شاکله قطعات مجزّا را ساخته اند به کلیّت یک طرح نا روشن پی برد .
یک خواننده و حتی یک محقق غیر بومی که پیشینه و سبقه ی آشنا و از فرهنگ و ادبیات ترکی نداشته باشد به هیچ روی قادر به درک و جذب مفاهیم و معانی درونی شده با زندگی اجتماعی قوم مورد مطالعه و جهان زندگی پیرامون آن نخواهد بود .
پس ؛ نتایجی که این ترجمه های غیر زبانی به بار می آورند ، آشنایی و شناخت مخاطب غیر بومی به چگونگی فرایند زندگی و شناخت شیوه های فرهنگی در معیشت جمعی است . در بسیاری از موارد می توان اذعان نمود که حتی مخاطب ترک زبان که در پیچیدگی های حیات شهری و شلوغ در ازدحام مظاهرماشین و ارتباطات سردر گم جامعه ی امروز به دنبال حیات مادّی خویش در مسیری مشخص در حرکت است از آنچه که ادعایش را دارد نیز ، تهی است .
گر چه او متعلق به یک هویّت فرهنگی شاخص و زبانی که با آن گویش روزمره دارد ، لیکن در تلفیقی که از فرهنگ بومی و تغییر یافته خود در ساختار حاکم با فرهنگ رسمی پیدا کرده ، همواره در پرتو برتری عناصر و شاخص های فرهنگ رسمی به سایه رانده شده است . ازیرا؛ نمی توان گفت که ادبیّات محدود شده ی او در حوزه فرهنگی بومی که به شکلی نادر ودر کمیّتی انگشت شمار در پیشخوان مجموعه ی متنوعی از هنر و ادبیّات در رقابتی سهمگین میان تکثر گرایی خاص به عرضه ای بدون بر چسب قرار گرفته است .
بدین ترتیب ملاحظه می شود ، هر آنچه که از متقاضی حاضر برای این بخش از هنر وجود دارد در بیکران نادانی به الفبای زبان و فرهنگی که با آن اشتراک و عجین است و نیز شیوه ی زندگی اجتماعیش به نحوی در ضرورت انجام مبانی و ضوابط آن استوار است ، عجبا که در کتابت و نگارش و خوانش اصول و دستور ساختاری آن ناتوان و بیسوا د است . این فقدان در سواد برای آگاهی اززبان قومی و مستقل بومی خود ، سبب ساز تغییرات و دگرگونی های فاحش و وحشتناکی در صور ظاهری ، نوع گویش و اشکال لهجه ای آن در فرایند گفتمان مشترک میان انواع آن گشته است . این دگرگونی در نفوذ و رسوخ واژگان غیر بومی در ساختار زبان بومی که جای خود را به مفاهیم و معانی اصیل آن داده است باعث شده تا با شنیدن چنین گویشی با شکل جدیدی از زبان شنیداری مواجه شویم .
گرچه الفبای مشترک در زبانهای بومی هر یک از حوزه های فرهنگی ، یکسان و اشکالی همگون دارند ، لذا ، می توان ادعا نمود که یکی از مهمترین دلایل به حاشیه رانده شدن ادبیّات و هنر نوشتاری و دیداری در زیست بومهای فرهنگی متفاوت ، ویژگی و اهمیّت یافتن یاد گیری و آموختن زبان حاکم و رسمی در مجموعه ی زیستی و تمرکز گرایی سیاستهای ابلاغی و تبلیغی آن برای همگان است .
بوم فرهنگهای متنوع در محدوده های جغرافیایی مشخص که سیمای زندگی اجتماعی یک قوم با تمامی مشخصات بارز و مستقل از فرهنگ و آئین های همجوار و جغرافیایی متفاوت با هم را دارند ، به تنهایی در یک بعد از حیات فرهنگی توانسته اند روند بقاء و تنازع را بپیمایند و آن نیز حفظ دانسته ها و حافظه ی شفاهی و کلامی فرهنگ خود برای نسلهای پی در پی بوده اند . انتقال سینه به سینه این فرهنگ همواره در حرکت خویش از یک نسل به نسل دیگر ، خالی از آسیب ها و خطرات تغییر و نگرشهایی متفاوت نبوده است . تحوّل گرایی در شیوه های حیات اجتماعی و جریان توسعه ی اقتصادی ، بیشترین تأثیر و محکمترین نشانه را بر چهره این فرهنگ شفاهی رسم کرده است . به دلیل عدم ثبت و ضبط نشانه ها ، علائم ، نمادها ، آوا نگاریها و لهجه گرافی گویش ها ی بومی ، آثار صنعتی شدن بر اضمحلال ارکان اساسی آن بیشترین ضربه ها را وارد ساخته است . بی مورد نخواهد بود که امروزاز نسل مانده بر جای از فرهنگ های بومی ، اشتیاقی برای ادامه آن در مواجهه با غیر همشهری هایش و چه بسا در تقابل با غیرهم روستائیانش برای حفظ فرهنگ مادریشان دیده نمی شود.چه بسا که علاقه وانگیزه ای برای یاد گیری و آموزش شیوه های نگارش و جمع آوری واژگان فرهنگ در میان نخبگان نیز مشاهده نمی گردد .
در میان اندک شماری که از سوی برخی از دلسوختگان این زبان برای انتشار و اشاعه اندیشه و آمال های خویش در چارچوب ادبیّات ترکی کرده اند ، تنها منظومه ی حیدر بابا توانسته در مسیر تاریخی خود از حصارهای زمان و مکان و از بند و بست های سیاسی و اقتصادی به ماندگاری برسد و این توانایی را در عرصه ی وسیعی از انحصار ادبی همچنان به رخ کشاند .
در همین نوشتار نیز ما سعی کرده ایم تا از زاویه ای به آن بنگریم که انعکاس واقعیّتهای اجتماعی را در همسویی با ( زمان ) و فارغ از ( مکان ) بتوان تحلیل نمود . حیدر بابا ؛ محصولی است که گذشت زمان برای آن فرایند انقضاء را حاکم نمی گرداند . عینیّت پذیریهای اندیشه اجتماعی در روایت تاریخ زندگی و اشاره های موجز به واقعیّتهای پیوسته آن در پهنه ی حیات ، برای خواننده ی امروزی نیز از همان معنا و شیوایی برخوردار و همراه است . شهریار در خلق حیدر بابا ، همواره میان دو بعد و یا دو قطب متضاد گرفتار آمده است . این نگرش به هستی ، و یا حیات مادّی که دو سویه های اعتقادی آن در پاره ای موارد از باورهای جمعی منشاء گرفته و در پاره ای دیگر ، غلبه آگاهی و عقل گرایی بر تحلیل و تبیین رجحان و برتری یافته است .
میتوان دریک مقایسه تحلیلی میان قطعاتی که باورهای عامیانه در شکل پذیری زندگی اجتماعی ویژگی می یابند را با اعتقادی که از بستر عقل و دانش سرچشمه می گیرد ،به تضادهای کلامی و تشابهات رفتاری پیوند زد . شما در مطالعه کتاب حیدر بابا ابتدا تصور می کنی که داستانی از زندگی ملموس خود را پیش رو مجسم می نمایی امّا؛ به دقت که نظر کنی ، سرنوشتی است که استمرار یافته و در دنیای امروزی ، رخساره ای دیگر از آنچه را که پدران خویش با آن زندگی کرده اند را به تجربه می کشند .
برای همین منظور ،در اینجا قصد کرده ایم تا با کنکاشی که در برخی از قطعات داشته ایم ، این تضادها و تشابهات را آشکار نموده و تفاوتهای محتوایی آنها را در ارایه دیدگاههای نویسنده و خالق اثر ماندگار حیدر بابا ، بررسی نمائیم .
شیوه ای که مسیر تحلیل متن ادبی و منظوم حیدر بابا برآن استوار وانتخاب گردیده است،تقابل گرایی های دو گانه در تبیین های عینی واقعیّت های اجتماعی و تفسیری ادراکی از شرایط اجتماعی در جهان زندگی فرهنگ قومی است . از صورت ظاهر و پوسته ی بیرونی و داستان گویی حیدر بابا که بگذریم ، در مرکز و هسته ی اصلی آن ، راوی در تناسخی غیر مادّی با رسوخ در کالبد مخاطب خویش ، او را با خود راهی دیار زندگی خویش می سازد . دیاری که در رفت و برگشتهایش میان زمان حال و گذشته ، در تلفیق این دو شرایط ، در اعجازی حیرت آمیز به تمیز و تفکیک زمان از روح انسانی که نماد جامعه ی بشری است پرداخته و او را رها از قید عنصر زمان که شاخص محدود کننده ی وقایع در مقطعی موکد از یک برهه می باشد به سوی کلیتی گسترده در پهنه ی زندگی فرا می خواند .
تقابلهای دو تایی در ماهیّت گفتاری شهریار که در قالب حیدر بابا شکل گرفته است با شناخت عمیقی که به اوضاع جاری در حیات اجتماعی داشته است ، جریان گفتمان را در ذهن خواننده به چالش کشانده و او را مجبور می نماید تا به راحتی و آسودگی از حریم معانی و پرده های مفاهیم که در سراسر آن به صورتهای مختلف نا پیدا و آشکار می درخشند ، عبور نکرده و در برداشتن گامهایش از این تنگه ها ، به تأمل و اندیشه آمیخته گردد .
در اینجا ؛ می خواهیم برای مثال ، قطعاتی را شاهد آورده و در برابر قرار دادن آنها ، نتایج حاصل را به فهمی شفاف تبیین نماییم . ( قطعه شماره 5 در برابر قطعه شماره 76 )
حيدربابا ، سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون !
دؤرت بير يانون بولاغ اوْلسون باغ اوْلسون !
بيزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون !
دوْنيا قضوْ-قدر ، اؤلوْم-ايتيمدى
دوْنيا بوْيى اوْغولسوزدى ، يئتيمدى
حيدربابا ، سنوْن گؤيلوْن شاد اوْلسون
دوْنيا وارکن ، آغزون دوْلى داد اوْلسون
سنَّن گئچن تانيش اوْلسون ، ياد اوْلسون
دينه منيم شاعر اوْغلوم شهريار
بير عمر دوْر غم اوْستوْنه غم قالار
در آینه های رو به رویی که مقابل هم قرار گرفته اند ، قطعات یاد شده میتوانند از انعکاس دهنده تضادها و تقابلهای عمیقی از جریان حیات در ابعاد اجتماعی و سیاسی و گاه اقتصادی را به نمایش بگذارد
اندیشه بشر در فرایند تکاملی خود ، از آنجائیکه همزاد نوع انسان با دیگر همنوعان نزدیک به گونه ی خود بوده است ، در طول تاریخ ، توانسته است اندیشه را بصورت عاملی فعال در ساختار حیاتی خویش ، همواره با شتابی فزاینده رو به رشد و پیچیده شدن ، همراه خود نماید .
تنها تفاوت عمده و امتیاز نوع انسان ( بشر ) با گونه های انسان نما در جهان طبیعی (طبیعت ) ، عینیت یافتن فرایند تعقل و اندیشه است . روندی که به موازات رشد و تکامل یافتن ارگانیزمهای مادّی و اندامهای بیرونیش که تغییرات شگرف و چشم گیری را در مقایسه با شیوه های تداوم حیات با دیگر موجودات ، ظاهر می ساخت؛همزمان تحولی بنیادی وعظیم در کارکردهای مغز وعملکرد نظام مند آن در برقراری تعادل برای بقاء و تنازعی که در جریان بود از لحاظ استمرار و تداوم بخشیدن به نوع برتر، در حال شکل یافتن بود .
مسیر تکامل در طول حیات،سبب گردید تا گونه ی حیوانی انسان در پروسه ی تکامل،مرحله حیوانی را با توسعه اندیشه و گسترش تعقل و تفکر،کنار زده و خود را از رده بندی و تقسیبمات حیوانی مجزّا کند .
نوع حیات و شیوه های تعامل با طبیعت در شاخه های متنوعی، شروع به تکثیر و رشد می کنند . قوه ی تعقل برتری انسان را بر جامعه ی غریزه مدار حیوانات در بستر زمین ، هر روز با تأکید بیشتری به مشروعیّت و مقبولیّت نزدیک می گرداند . همچنانکه ؛ شهریار در نقل واقعیّت زندگی اجتماعی ، آنجا که در هیجانات توصیف شرایط به پهنه های واقعیتهای ملموس در می غلتد ، بلافاصله به موضوع اصلی برگشته و در پیوندی موزون میان دو روایت جداگانه چنین می گوید : ( قطعه شماره 52 )
حيدربابا ، قره کوْلون دره سى
خشگنابين يوْلى ، بندى ، بره سى
اوْردا دوْشَر چيل کهليگين فره سى
اوْردان گئچر يوردوموزون اؤزوْنه
بيزده گئچک يوردوموزون سؤزوْنه
" خشگناب " درحقیقت بستری است که واقعیّت عریان زندگی جمعی یک قوم ( ملّت ) در آن جاری است . گر چه در مفهوم عینی ، موقعیّت جغرافیایی خشگناب ، میتواند اشاره به جزئی از یک کلّ بسیار بزرگ داشته باشد اما ، چیزی که در آن میدان زندگی در حال وقوع و گذار است ، در حقیقت ، تمثیلی است از صورت واقعی حیات در مجموعه ی بزرگی از حیات اجتماعی .
شهریار ، دیدگاه فلسفی و نگرش اجتماعی خود را در تلفیقی واقع گرایانه بر قالب محدودی از دنیای بیرونی خود و مردم پیرامونش ریخته و در صدد بر می آید تا تندیسی از آن بتراشد که بر تمامی اجزاء و عناصر و ریزه کاریهای موجود در هستی یک کلیّت ، نشانی بر جای گذارد . ( قطعه شماره 53)
خشگنابى يامان گوْنه کيم ساليب ؟
سيدلردن کيم قيريليب ، کيم قاليب ؟
آميرغفار دام-داشينى کيم آليب ؟
بولاخ گنه گليب ، گؤلى دوْلدورور ؟
ياقورويوب، باخچالاری سوْلدورور؟
دیدگاه مردم شناختی شهریار در مواجهه با زندگی اجتماعی ، همواره او را بر آن می داشت تابه تمامی آنچیزهایی که در پیرامونش جریان می یافت به عنوان واقعیّت های حیات اجتماعی بنگرد و از کنار آنها به سادگی و آسانی عبور ننماید .
اگر او ( شهریار ) نماینده ی مردمی بوده است که اندکی بیشتر و بهتر از قبیله عوامش می فهمید ، پس ، ضرورت اجتماعی برایش این الزام را داشت که زبان گویای سرنوشت جاری و حاکم بر مردمش باشد . حیدر بابا، در زمان خودش به هیچگونه نتوانست در عرصه های عمومی و فرهنگ جاری از فشاری که بر او وارد می شد ، خلاصی یابد . و چنین شد که در انتشار محدود و محلی خود ، در سینه ها جاودانه میشود . زبان به زبان میگردد و تا به آنجا می رسد که گویش آن را در گوشه به گوشه ی جغرافیای ایران در مشترکات زبانی خویش و فراتر از آن در حوزه فرهنگی همسان بر پهنه ی خانواده، کوی و برزن و بر کالبد وسایل نقلیه ، جمله های پند آموزش به شعار اجتماعی تبدیل میگردد .
"حیدر بابا ، دونیا یالان دونیا دی " این مشهورترین و شاخص ترین جمله ی کلیدی حیدر بابا ست که علاوه بر ترک زبانان ، اغلب گویش های غیر ترک آن را شنیده و می شناسند و چه بسا در تعاملات زبانی و رفتارهای گفتاری خویش با دیگران در مواضع و مواقع ضروری به حکم یک مفهوم عام و منطقی مورد استفاده قرار می دهند .
شرایط سیاسی و اجتماعی در روزگار حیات ، که در بستر جاری اقتصاد و مبانی آن شناور است ، دیدگاههای فرهنگی آمیخته به نگرشهای فلسفی را شکل داده که در تصویری کلی میتوان به مفاهیم مستتر در شعارهای اجتماعی و واقع گرای آن پی برد .
شهریار، زندگی اجتماعی مردم خویش را در نمونه ی کوچکی از آبادی و مردم قوم خود خلاصه می کند و با نگاهی عمیق به آن که احساسات نوستالژی بر آن سایه های بلندی انداخته است ، شرایط حاکم بر روزگارش را به لطافت و ظرافت واژگان مردمی ، به نقش در می آورد . (قطعات شماره 6 و 12 )
حيدربابا ، يوْلوم سنَّن کج اوْلدى
عؤمروْم کئچدى ، گلممه ديم ، گئج اوْلدى
هئچ بيلمه ديم گؤزللروْن نئج اوْلدى
بيلمزيديم دؤنگه لر وار ، دؤنوْم وار
ايتگين ليک وار ، آيريليق وار ، اوْلوْم وار
حيدربابا ، شيطان بيزى آزديريب
محبتى اوْرکلردن قازديريب
قره گوْنوْن سرنوشتين يازديريب
ساليب خلقى بير-بيرينن جانينا
باريشيغى بلشديريب قانينا
هر فرهنگی برای بقاء خود ، همواره باید در مسیر نوزایی و دیگر گونه شدن به حرکت در آید . تغییرات حاصل از ورود تکنولوژی عصر جدید و تحرّکات سیاسی پر شتاب که در جای جای زیستگاههای انسانی رخ می نمود،حالات و شرایط حیات را برای گونه های حیات اجتماعی محصور در حصارهای جغرافیایی که قید و بندهای آداب و رسوم و مناسبات فرهنگی خود را داشتند به اشکال متفاوت ، متحوّل می ساخت .
صنعتی شدن و در مسیرتوسعه قرارگرفتن جوامع انسانی،بسیاری ازارزشها وهنجارها را درهم می ریخت و به جای آنها ، باورها و هنجارهای مورد مقبول و همآوا با مظاهر صنعت می نشست . زندگی یکدست و همرنگ ایلی که طوایف و گروههای قومی را در چارچوب یک فرهنگ سنّتی و قبیله ای ، گرد هم جمع آورده بود ، اقتدار و مشروعیّت خود را در برابر پیدایش افق های جدید از دست می داد. تحرّکات اجتماعی و جنبش های جغرافیایی ، سبب ایجاد عدم تعادل و گسست در رشته های باورها و رفتارها شده و جدایی نسلها را از پی هم به ارمغان می آورد .
دورشدن ازموقعیّت های مکانی وفراخوانی پرجاذبه ی سرزمینهای جدید ( در اینجا شهر و شهر نشینی ) ، نسل نوبالغ و آماده ی پذیرش را در بوالهوسی های خود شناور می سازد .
♣♣♣♣♣♣♣♣♣
روند زندگی انسانی که معیارهای بشریت را برای جامعه ی انسانی در مسیر تکامل قوانین و دانش های حقوقی فراهم آورده است در مواجهه با برخوردهای خشونت باری که هریک از دوره های حیات را در مسیری خاص قرار داده است،همواره به این اصل اشاره داشته است که زشتی و پلیدی نزاع های جمعی ، چه با اندیشه های جهان گشایی همراه باشد و چه از نظر مبارزات و کوشش های اعتقادی به مداقّه کشیده شود ، هر دو در یک مسیر و نگرش بر اهداف خود قرار دارند .
جنگها ، و کشتارهای عظیم انسانی که برای جایگزین ساختن بهترین ها در مقابل با نوعی از حیات که برای گروه مقابل در منظر پست قرار دارد، چیزی به غیر از بر تری جویی و تحمیل خواست انسانی نبوده است . آنچه را که عارفان و فیلسوفان و آگاهان به جنبه های زندگی انسانی در اندیشه های خویش برای آیندگان سفارش کرده اند دوری جستن و برائـت از خشونت و درنده خویی نوع انسان برای همنوع خویش است .
از این جهت ، شهریار نیز در فرازی از بازگویی خویش به این مهم چنین اشاره می کند . پندی را که او با متأخرین خود به اشتراک نهاده است برای آیندگان به مانند موضعی دست نیافتنی ، ولی مشروع و جذّاب به تکرار در جریان تاریخ بازگو می نماید . ( قطعات 13و 14)
گؤز ياشينا باخان اوْلسا ، قان آخماز
انسان اوْلان بئلينه تاخماز
آمما حئييف کوْر توتدوغون بوراخماز
بهشتيميز جهنّم اوْلماقدادير !
ذى حجّه ميز محرّم اوْلماقدادير !
خزان يئلى يارپاخلارى تؤکنده
بولوت داغدان يئنيب ، کنده چؤکنده
شيخ الاسلام گؤزل سسين چکنده
نيسگيللى سؤز اوْرکلره دَيَردى
آغاشلار دا آللاها باش اَيَردى
در هر یک از دوره ی حیات اجتماعی که جوامع انسانی با شیوه های خاص فرهنگی خویش در ساختار ابعادی از جنبه های اقتصادی و سیاسی به خلق تصاویری از چگونگی حیات و روشهای توسعه در فرایند تکاملی نسل اجتماعی پرداخته است ، میتوان با بررسی در متون و آثاری که از آن مقاطع بر جای مانده است ، چه از نظر علوم نقلی و چه از میراثهای مادّی در تشکلات اجتماعی که زندگی عینی و طبیعی را در هر یک از دوره ها به ترسیم می کشد ، به محتوا و ماهیّت درونی این پیکره در یک کلیّت عام پی برد .
مقطعی از زمان برای زندگی جاری در پهنه های اجتماعی یک جامعه ی انسانی ، همواره از شدّت و ضعف هایی همراه بوده است و علل و عوامل آن را میتوان در منش ها و روشهایی جستجو کرد که حاصل تعاملات و نفوذ آثار و عاملهای تغییرات جهانی در حوزه های جغرافیایی است . این محصول که به همت توسعه و رشد روز افزون عوامل تکنولوژیک در اجزای زندگی ماشینی و تنوع بیشمار در اختراعات که پیدایی نیازهای مادّی را به موازات تحلیل احتیاجات غیر مادّی در صور فرهنگی ، بویژه دگرگونی در اندیشه و تفکر اجتماعی ، به جریان انداخته است ، باز تولید شده و وجود می یابد .
چنین واگویه های حسرت باری که در اندیشه ی فرهیختگان جامعه و طیف وسیعی از روشنفکری جریان می یابد را میتوان در آثار نویسندگان ، شعرا و محققان هم عصر با حیات قلمی شهریار نیز به خوبی مشاهده کرد .
شهریار ؛ بارها به صورت جسته و گریخته ، در نقالی خویش از سرنوشت مردمی که با او همدرد و همره است به گریزگاههای این زوایا اشاره کرده تا هوش جمعی را در بستر اجتماعی نسبت به آگاهی در شرایط را همیشه حساس نگه دارد .
عمر سپری شده در دوره ای که سرعت توسعه و رشد در صور اقتصادی سبب می گردد تا تغییرات شگرف و نا موزونی در پیکره های دیگر ابعاد ساختاری ظاهر شود و این تغییر در بروز مسائل و مشکلات اجتماعی و فرهنگی بیش از دیگر ابعاد در شکل پذیری نوع خاصی از حیات در بستر جامعه ، به ایفای نقش می پردازد .
توسعه مادّی در ظواهر و سیمای صنایع و رشد شتابنده ای که در نمادها و نهادهای زندگی بیش از هر زمان و مکان جریان می یابد ، در واپس نهادن پاره ای از هنجارها و ارزشهای اجتماعی و فرهنگی و به انفعال کشاندن آن مفاهیم که برای انسجام و یکپارچگی در ساختار یک مجموعه ی اجتماعی تا پیش از آن از اهمیّت و ویژگی برخوردار بوده است ، نقش به سزا ایفا می کند .
تنها شدن انسان و جدایی او از نوع خود در ابعاد فرهنگی اش و به کنار نهادن وجهه های سنّتی اش در تمایز پذیری و تجزیه ( بایدها و نبایدها ) همگی حاصل روندی است که خاستگاه صنعتی شدن و حرکت به سوی آن برای جامعه ای که شتاب برای دست یابی آن را در اولویت قرار داده ؛ بوده است . (قطعات 45و50)
حيدربابا ، آغاجلارون اوجالدى
آمما حئييف ، جوانلارون قوْجالدى
توْخليلارون آريخلييب ، آجالدى
کؤلگه دؤندى ، گوْن باتدى ، قاش قَرَلدى
قوردون گؤزى قارانليقدا بَرَلدى
حيدربابا ، يار و يولداش دؤندوْلر
بير-بير منى چؤلده قوْيوب ، چؤندوْلر
چشمه لريم ، چيراخلاريم ، سؤندوْلر
يامان يئرده گؤن دؤندى ، آخشام اوْلدى
دوْنيا منه خرابه شام اوْلدى
اینکه بر ناپایداری جهان مادّی در عین وابستگی وعلایقی که برای آن در میان موجودات انسانی وجود دارد ، تأکید می گردد ، نه از آن روی است که فلسفه ی پوچ انگاری بر محتوای اندیشه ی شاعر سایه انداخته باشد ، بلکه از این جهت می توان بر آن اشاره کرد که دنیای مادّی و طبیعت حیات انسانی در تنازعی که برای بقاء نوع خویش در جریان است همواره در مسیر تکامل ، ناگزیر از انتخاب است . این انتخاب درفرایند تحوّل برای موجودات زنده ای که به انواع در پهنه ی این طبیعت مادّی،گسترده شده اند ، روندی است که در صورتی متضاد از مفهوم خود ، ناچار به ضرورت حیات در جریانی از ( جبر ) در حال حرکت است . اجباری که حاکم بر انتخاب شیوه های حیات برای تنازعی ماندگار ، بر او مستولی است .
مطابق با چنین اصلی که بقای موجودات برتر در هماهنگی با شرایط و کاربرد توانائیهای دانش و آگاهی جمعی که ( هوش اجتماعی ) را در مجموعه ی حیات مادّی آنها شکل می دهد ، می تواند در دگرگونی و گاه به انقراض کشاندن اصول و موازینی بیانجامد که کارآیی و فایده مندی خویش را در انسجام بخشیدن بر فرایند حیات از دست داده اند .
هنجارمندیها و ارزشهای جدیدی باید بر اساس ساختار نو پدید و تکامل یافته در چارچوب فرهنگی ساخته و تعریف گردد.بنابراین،شهریار به هنگام دست یافتن به این باور که دنیا را دروغین می انگار و صداقت و ماندگاری آن را جدای از باورهای معنوی و غیر مادّی حیات اجتماعی می شمارد ، در حقیقت در تقابل میان دو گانگی های زندگی اجتماعی (مادّی) و حیات فرهنگی (غیر مادّی) به چالش های متضاد میان آنها انگشت تأکید می فشارد .
نشانه های منفی و اشارات تضاد گونه ی شهریار در تصویر سازی از زندگی جمعی ، حامل پیامی است که در جهت هوشیاری وبیداری وجدانهای به خواب رفته ی جمعی به حرکت درمی آید (قطعات 49و 53)
حيدربابا ، دوْنيا يالان دوْنيادى
سليماننان ، نوحدان قالان دوْنيادى
اوغول دوْغان ، درده سالان دوْنيادى
هر کيمسَيه هر نه وئريب ، آليبدى
افلاطوننان بير قورى آد قاليبدى
خشگنابى يامان گوْنه کيم ساليب ؟
سيدلردن کيم قيريليب ، کيم قاليب ؟
آميرغفار دام-داشينى کيم آليب ؟
بولاخ گنه گليب ، گؤلى دوْلدورور ؟
ياقورويوب ، باخچالارى سوْلدورور ؟
تحلیل محتوای اشعار حیدر بابا ، از چنان وسعت و گستردگی در معنا و مفهوم همراه است که می توان در هر یک از مصراعها و قطعات آن بصورت جداگانه ،مفاهیمی مستقل از کلیّت مجموعه ی گفتاری آن در ترسیمی که از زندگی می نماید ، به دست آورد .
تفهیم این معانی که هریک بنابرضرورت گفتاری شاعردرجای جای آن توانسته است به گویشی واقع گرایانه از آنچه را که بر یک قوم می گذرد ، دست یابد.گرچه؛شهریار،در جست و خیزهای خود میان زندگی و ایده آلهای آرمان خواهانه اش،گهگاه به مانند پرندگان آزاد از شاخه ای به شاخسارهای بلند پر می کشد . لیکن در چهره نگاری این واقعیّت حیات اجتماعی از جاده تخیّل فاصله گرفته و در بازگشتی به خویشتن ، در مسیر زندگی جاری در می غلتد .
" حیدر بابا گویلر بوتون دوماندی " فضای ابری و تصویر تیره و تاری که از جامعه ی آن روز شهریار در ادبیّات و قطعات حیدر بابا ، مجسّم می گردد در متون ادبی هم عصر و زمان او نیز در دیگر آثار شعرا ی غیرهمزبان به خوبی آشکار می گردد.شاعران معاصربا شهریار نیز در چهره نگاری اجتماع انسانی با اندیشه های او همآوا و هم اندیشه اند .
از شاخص ترین آنها می توان ، (م.امید ؛ ا.بامداد) و بسیاری دیگر را نام برد . شهریار در قطعات مذکور به ترسیم فضایی می پردازد که به خوبی در تمایزات خویش میان دو گانه های سیاه و سفید ، موفق است.امّا؛با این تفاوت که درقطعه ای دیگربه ارائه عملی راهبردی و کارآ می پردازد.اگر او،مساله را می یابد ؛به شناخت و حلّ آن نیز راه می برد . "قطعه شماره 71" دقیقاً در این مقصود و منظور به دنبال علّتی است که سبب ساز افتراق و جدایی هاست . (قطعات 69و71)
حيدربابا گؤيلر بوْتوْن دوماندى
گونلريميز بير-بيريندن ياماندى
بير-بيروْزدن آيريلمايون ، آماندى
ياخشيليغى اليميزدن آليبلار
بير اوچئيديم بو چيرپينان يئلينن
باغلاشئيديم داغدان آشان سئلينن
آغلاشئيديم اوزاق دوْشَن ائلينن
بير گؤرئيديم آيريليغى کيم سالدى
اؤلکه ميزده کيم قيريلدى ، کيم قالدى
شهریار ، زمانه ی سرودن حیدر بابا را ، زمان مناسب برای خیزش نمی دید ؛ ولی ، ساکت و بی قرار نیز نبود . گر چه مسائل و مشکلات را بهتر و آشکارتر از انبوهه های توده وار می دید ، از این جهت سعی بر آن داشت تا علاوه بر نشا ن دادن بی پیرایه آن ، چگونگی فرایند اصلاح و احیای جامعه را نیز به اشارات و تمثیلات عامه فهم برای آن دسته از عاملان و کنشگران اجتماعی قابل درک گرداند .
" حیدر بابا ، غیرت قانون قاینار کن " " قره قوشلار سنّن قوپوپ، قالخار کن "
مهمانان و مسافران سیاه پوشی که از برای آنچه که تسخیر اصالت و انحراف است ، در پیام شهریار برای حیدر بابا ، جوشش خون در رگ غیرت اجتماعی است . آرزوی او در این جنبش و جوشش رهاندن خویش ازاین مسافران سیاه پوش وتیره گون است که چهره ی الوان و روشن " حیدر بابا " در پوشش این سیاهی ها ناپیداست .
تحرّک و پویایی و جریان حیات در پیکره ی حیدر بابا به تمثیلهای حرکت سنگهای عظیم در جریانهای بنیان افکن سیلابها و جوشیدن چشمه های زلال از درون خویش ، پیام قیامی است برای برخاستن کوهی که به جبر زمانه ، زانوی تسلیم وپذیرندگی در بغل دارد . این شاید آن پیام اصیل و کلیدی شهریار باشد برای جامعه ای که خود را در روند غریبانه ای از نوآوری های زمانه به بیگانگی از خویشتن و فراموشی سپرده اند .
" حیدر بابا،مرد اوغوللار دوغگینان "رویای شهریار در دامنه های حیدربابا،همچنان درچرخش است . ( قطعات 73و 75 )
حيدربابا ، غيرت قانون قاينارکن
قره قوشلار سنَّن قوْپوپ ، قالخارکن
اوْ سيلديريم داشلارينان اوْينارکن
قوْزان ، منيم همّتيمى اوْردا گؤر
اوردان اَييل ، قامتيمى داردا گؤر
حيدربابا ، مرد اوْغوللار دوْغگينان
نامردلرين بورونلارين اوْغگينان
گديکلرده قوردلارى توت ، بوْغگينان
قوْى قوزولار آيين-شايين اوْتلاسين
قوْيونلارون قويروقلارين قاتلاسين
همچنانکه انتظار میرود ، رویای حیدر بابا ، نتوانسته است در این مدت طولانی که از دنیای خیالی خود در ذهن خواب زده ی مردمانش به دنبال آمال و آیده آلهایش می گشت بیرون آمده و در جهان واقعیّت به حیات عینی دست یابد .
هراس انگاری پیرامون عناصر و اجزای فرهنگهای قومی که در ساختار کلی یک فرهنگ رسمی به معیشت و حیات خویش می پردازد ، ضرورت رشد و بلوغ خود را در فرایند یک همزیستی مسالمت آمیز بسیار ناتوان و کم رنگ میابد . این ناتوانی تا به آنجا پیش می رود که صاحبان اصلی آن فرهنگ در بر قراری جایگاه خویش میان یک کلیّت ( مجموعه ای از فرهنگ ) نیز نسبت به حقوق و احترام به عناصر در راستای حفظ و تعادل آن بی مسئولیّت و غیر متعهدانه رفتار می کنند .
در دنیای امروزین ، میتوان این بی تفاوتی را در روند نگهداشت مبانی و عناصر فرهنگی میان پدران و مادران در تعامل با فرزندان خویش به خوبی مشاهده کرد.داشتن نشانه های گویشی در فرهنگ زبانی و انگ شهرستانی خوردن بسیار سنگین تر و شرم آورتر از آن است که کودک آذربایجانی از ابتدا در پی اصلاح لهجه و به دور انداختن واژگان زبان مادری خویش باشد .
منظومه ی حیدر بابا،گر چه بارها به زیور نشر و طبع آراسته گشته ، لیکن شمارگان بیشمارش در پهنه ی علاقمندان هنوز در پی راه است .ازاینرو آیا میتوان پذیرفت که تعداد خوانندگان آن نیز به میزان همان شمارگان بوده ند ؟
عمده ترین مشکل در مسیر تعالی و رشد فرهنگ زبانی و گویشی یک قوم ، در میزان و سطح آگاهی از ادبیّات و دستور زبان خاص آن و سواد مطالعاتی بویژه در جنبه های خواندن و نوشتن می باشد . در حالیکه،به تعداد محدود می توان سراغ گرفت از فرهیختگانی که به شیوایی و صحت در گویش و نگارش زبان ترکی از عهده بر آیند .
نسل امروز ، گر چه از مسیر شناخت ادبیّات و زبان رسمی حوزه فرهنگی خویش فاصله یافته است ، لیک در راه آموزش و یاد گیری زبان قومی خویش نیز فرسنگها فاصله با آنچه که آموزه های شفاهی را می داند ، پیدا کرده است . .......
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ ساعت 19:49 توسط رسا صدفیان
|